خرید بک لینک
خوشبختانه یا متاسفانه شاید هم بدبختانه حافظه تصویری خیلی خوبی دارم؛ طوری ک همیشه می گویند اگر حافظه ام را برای درس م به کار گرفته بودم الان جایی مثل آکسفورد درس می خواندم؛ اما من از اینجایی ک هستم راضی ام و حسرت جای بهتری را ندارم. اتفاق ها، مکان ها، زمان ها،حرکت ها، رنگ ها، لباس ها،پیچ جاده ها، ابرها، کوه ها، بوها، مزه ها، لبخند ها و حتی آدم ها را با جزئیات به خاطر می آورم؛ انگار که مرکز حافظه ی من توی چشم هایم تعریف شده؛ شایدم هم شده باشد؛ نمی دانم. این، اکثر مواقع آزار دهنده است و گاهی مواقع موهبتی برایم ب شمار می رود. چهره ی زنی ک توی فلان اتوبوس دیدمش؛ همانی ک با چشم گریه سوار شد و وسط راه، کف بر و بیابان پیاده شد را هیچ وقت فراموش نمیکنم؛ حتی نگران اش می شوم؛ گاها هم ذات پنداری هم میکنم. یا حتی پیراهن چارخونه ی سفید و سیاه کارگر ساختمانی که بیس سال پیش کارهای خانه مان را انجام میداد و من حسرت این را میخوردم که بچه هایش می توانند روی پیراهن پدرشان شطرنج بازی کنند؛ را. یا مزه و بوی خیارهای تابستان بیست سالگی ام را. و لعنتی تر از همه شان ، روز و تاریخ هایی ست که نمی خواهی فراموش کنی. برمی گردی به آن تاریخ، به آن اتفاق، یکبار دیگر زندگیشان میکنی تا فراموش شان نکنی. و لعنتی تر از روز و تاریخ آدم هان؛ آن هایی که می دانی شاید هیچ وقت دیگر برنگردی بهشان.

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:23

آخرین باری که به کسی کمک کردید؛ کی بوده؟

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:53

دستم را دور لیوان چایی بند کرده ام، زهره این طرفم می گوید که نمی تواند شکلات بخورد، دلیلش را می پرسم، بدون اینکه بخواهم بفهم از حرف هایش فقط سر تکان میدهم. نمی دانم در جوابش باید چه بگویم؛ خیلی سعی میکنم حواسم را جمع کنم، امیر شیرینی تعارف میکند حواسمان پرت می شود ؛نجاتم می دهد. سرم را بلند می کنم، زُل زده به صورتم. حواسش نمی دانم کجاست. زهره همچنان حرف میزند؛ سرم را طرف زهره می گردانم که صدایم می زند عکس مهسا را نشانم می دهد، لبخند میزنم ، بار هزارمی ست که می گویند شبیه من است. می گوید: " ببین چقدر شبیه تو هس." می گویم" ا ا راست می گیا چقدر شبیه هم هستیم؛چه جالب؛ کیه؟ از بچه های ما هست؟ "

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:53

مردِ جلویی یک ریز حرف میزند، می خواهد برود ترمینال مدرس، راننده حوصله اش را ندارد، مشخص است که اصلا حوصله خودش را هم ندارد کله ی صبحی. اول صبح ها گوش هایم بهتر از چشم هایم کار می کنند، چشم هایم هنوز درست باز نشده اند. مرد از نفت و سیاست می گوید تا به ترافیک و آب و هوا و آفتاب کم جان این روزها برسد. کنار دست من یک خانم نشسته است حوصله ام نشده نگاهش کنم، صدایش هم هنوز در نیامده که بشنوم. چشم هایم هنوز بسته است که می پرسد "ببخشید خانم امروز چندمه ؟ " مغزم به خودش می آید، یادِ خانم طاهری ناظم مدرسه مان می افتم صاف می نشینم، چشم هایم هر کدامشان به ابعاد ال سی دی باز می شوند، زُل میزنم به چشم هایش. یادم نمی آید، واقعا یادم نمی آید؛ سرم را تکان می دهم، آرام می گویم نمی دانم. به ثانیه نمی کشد که تمام تنم آوار می شود؛ آرام تر می گویم هفته ی آینده آبانه. یکشنبه، هفتم آبانه. چند دقیقه ای زل می زند به صورتم. مثل برق گرفته ها سرم را برمی گردانم. مرد جلویی می گوید امروز سی امه . هنوز دارد ادامه می دهد که پیاده می شوم و نمی گویم که از همین الآن بغض لعنتی گلویم را گرفته، نمی گویم که پایش را گذاشته بیخ گلویم. نمی گویم انگار بیشتر از من سن دارد لعنتی. مغزم آلارم می دهد، قرار است نُطق نکشم، قدم هایم بلند تر می شوند،ته گلویم می سوزد و امروز سی ام مهر است.

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:53

تا همین دیروز از بیست و پنج سالگی ام ترس داشتم؛ آنقدر گفته بودم تا بیست و پنج سالگی ام چقدر وقت دارم؟ که برایم دور بود؛ خیلی دور. شنیده بودم "بیشتر آدم ها در بیست و پنج سالگی تمام می شوند." بیست و پنج سالگی می شود آخرِ دنیا. امروز ک بیست و پنج ساله چشم باز کردم، آرامش عجیبی داشتم. آرامش از نا امید شدن، از کم آوردن ها، از زیرش زدن ها، از نرسیدن ها، از هدف هایی ک نشد، از تلاش های بی ثمر، از راه های نصف و نیمه رفته و رها شده و ... و ... امروز در بیست و پنج سالگی، تنها یک چیز برایم تکرار می شود که "این ها گذشته اند و من مانده ام ."

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:53

بالقوه به عنوان اشرف مخلوقات آفریده شده ایم، بالفعل این رو نپذیرفته ایم.

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:53

صفحه بندی